هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

تولد سه سالگی یلدا خانوم و سه ماهگی آقا یاسین

سلام گلهای مامان ببخشید انقدر کار دارم و انقدر سرم شلوغه که فرصت ندارم پای لب تاب بشینم و خاطراتتون رو بنویسم ماشالا دو تاتون شیطون و بازیگوش قربونتون برررمممممم جشن تولد سه سالگی یلدا خانوم با سه ماهگی آقا یاسین مصادف بود دخملی خودش دیگه همه چی رو انتخاب میکنه و اصرار به عقیده خودش داره تم تولدش رو خودش انتخاب کرد اونم چی ؟ باب اسفنجی تولد یلدا خانوم به روایت تصویر   ...
6 دی 1394

این روزهای یلدا و یاسین

از یلدا خانوم بگم که خودش رو مشغول میکنه با کلاس رفتن وخمیر بازی و نقاشی و دیدن کارتون و گاهی هم بالا رفتن از سرو کول ما طفلک بابایی خسته و کوفته از سر کار میاد میشه اسب خانوم و کلی باهاش بازی میکنه تا یلدا خانوم راضی بشه با من کاری نداره یاسین رو بغل کنم اینو قبول کرده که یاسین به من نیاز داره و باید بغلش کنم اما از باباش نمیگذره میگه یاسین و بده مامانش نباید بغلش کنی طفلک حق داره خودش خیلی کوچیکه و همچنان احتیاج داره بغل بشه.. روز همایش شیرخوارگان هم رقیه داشتم هم علی اصغر احساس خوبی بود   روز تاسوعا هم نذریتون که دو برابر شده بود رو پخش کردیم انشاالله که بیمه علی اصغر و رقیه خاتون باشید   ...
2 آذر 1394

احوالات یک ماهگی گل پسر

قرار بود اسم گل پسر ایلیا باشه یلدا که حسابی انس گرفت چند روز قبل از زایمانم یه خواب عجیب دیدم .... خواب دیدم بچه به دنیا اومد و یه مرد که یکپارچه نور بود بچه رو تو یه پارچه سبز پیچید و برام آورد درحالیکه نزدیکم میشد داشت قرآن میخوند خوب که گوش دادم شنیدم یـــــــــــس والقرآن الحکیم... همون طور که با صدای خوش سوره یاسین رو میخوند بچه رو بغلم داد صورتش میدرخشید و بوی عطری میداد که تو عمرم به مشامم نرسیده بود از خواب پریدم ... به همسری گفتم و اونم گفت اسمشو میذاریم یاسین واینگونه شد که اسم گل پسر ما شد یـــــــــــاسیـــــــن نافش روز ششم افتاد و روز بیست و پنجم هم ختنه شد موهاش رو کوتاه نکردم انشاالله قس...
15 مهر 1394

پایان انتظار..

بالاخره انتظار به پایان رسید و صبح دوشنبه 16 شهریور 94 شد  از چند روز قبل کارام رو انجام داده بودم و با اومدن خاله مرضیه اینا و مامان جون و خاله محبوبه خونمون حال و هوای دیگه ای گرفت کارای بستری بیمارستانم رو انجام دادم و با اجازه و دادن تعهد برگشتم خونه فقط بخاطر یلدا ... یلدا هم همچنان در انتظار دیدن داداشی صبح کله سحر خودم و رسوندم بیمارستان و آماده شدم برای عمل استرسم رو هزااااارررررررررر بود و دلواپس بودم با شوخیها و شیطنتهای محبوبه کمی انرژی گرفتم تا اینکه صدام زدن وااااای از طرفی ترس از عمل و بعد از اون از طرفی شووووق دیدن گل پسررررررررر تمام وجودم رو گرفته بود دکتر بلافاصله دست به کار شدو اینطو...
15 مهر 1394

عکسهای آتلیه یلدا خانوم دو سال و هفت ماهگی

قربون دختر خوشششششششششگلمممم برم الهی پرنسس من رفتیم آتلیه و چند تا عکس خوشگل گرفتی اما فایلش رو بهمون ندادن برای همین اینجا زیاد کیفیت نداره     ...
10 شهريور 1394

جشن پایانی مهد قرآن

گل مامان دیروز آخرین جلسه ی کلاستون بود و براتون جشن گرفتن  خیلی خوشحال بودی و میخواستی زودتر بری مهد  حمامت کردم و موهای خوشگلت رو سشوار زدم و لباست رو انتخاب کردی و رفتیم تو راه یکی دوبار موندیم که شما میگفتی چرا موندیم آخه کلاسم دیر میشه لطفا عجله کنید وواااااوووو  لفظ قلم صحبت کردنت منو کششششت شیرین زبونمممم رسیدیم و دوستات هم اومده بودن نذاشتن ما بمونیم فقط تونستم چندتا عکس هول هولکی بگیرم  نمیدونم چطور بهتون گذشت اما از سرحال بودنت معلوم بود خوش گذشته انشاءالله که همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه دختر گلمممم داداشی هم از عصر مدام درحال شیطنت کردنه و تا حالا نذاشته من بخوابم خیلی کسر خواب ...
6 شهريور 1394

روز دختر و یلدا خانوم

قشنگ ماماااان دختر نازززززممممم روزت مباررک عشقم شب تولدت حضرت معصومه برات یه کیک خریدیم و یه جشن سه نفرو نصفی گرفتیم کلی بهمون خوش گذشت فردا صبحش هم با بچه های مهد رفتیم اردو  صبح تا صدات زدم گفتم خانوم گل زود باش باید آماده بشیم بریم اردو فورا از جا کنده شدی و سریع آماده شدی سوار اتوبوس که شدیم خیلی خوشحال بودی اما سراغ بابایی میگشتی و میگفتی بابا چرا رفت و با ما سوار نشد  همونجا یه دوست جدید پیدا کردی و تمام مدت با هم بازی میکردین  خداییش فکر میکردم خیلی برام سخت باشه چون اون روز حالم خوب نبود و درد شکم داشتم اما اینطور نبود و اونجا بود متوجه شدم چقدر بزرگ شدی و خودت میتونی مواظب خودت باشی قربونت...
5 شهريور 1394